دیگه مهربونم نیستی................
آخه چرا ..........................
دیگه مهربونم نیستی................
دلم واسه خودم می سوزه و دل زود باورم
واسه سادگیم
واسه غصه الکی
واسه بی کسی شب های انتظار
واسه علاقه غیر واقعی
واسه نگاه هایی که ار سر دلسوزی بوده
ای خدا بازیچه گرفتم و بازیچه شدم.........
ای خدا
.
.
.خودت کمک کن
حلم خیلی گرفته
.
.
.
غریبه ی آشنا
تو حیاط دانشگاه بودم که چشمم خورد به یه غریبه ی آشنایی که با دیدنش ماتم برد...........کسی که انتظارش رو نداشتم.............آره خودش بود .............بعد از 4 ماه ...........دیدمش ...............اونم با قیافه ای محزون .......با صورتی پر از مو...........انگار کسی و از دست داده بود..............دیدنش متعجبم کرد.......ولی آرومم کرد از اینکه سالم بود واز اینکه .......ولی نمی دونم چرا اینقثدر عادی بودم .........چرا دلم جوش و خروش نداشت...........چرا نگاهم سرد شده بود..........شاید دلتنگیم از سر نگرانی بوده....................شاید ............................
شب ها به یادش ماندم و نیامد....................انتظار شبهای بی کسی انقدر از دوریت و چشم انتظاریت دلگیرو دلپرم که دیگر جایی برای عشقت در دلم نمانده.......فقط گاه گاهی از روزنه دلم.دلم هوایت را می کند.ولی زود خود را به بی خیالی شب هایی که منتظرم گذاشتی..بی خیالت می شوم.........................
................................مهربونم.............................ارزو می کنم واسه هر کی هستی ..........فقط مهربون باشی...............
ایستگاه اتوبوس...........انتظار................
راز آشنایی
مثل ِ همیشه با بی خیالی با دوستام از پله های دانشگاه بالا می رفتم که ناگهان یه نفر با صدای بلند و با مهربونی و بسیار خودمونی بهم سلام کرد.این قدر این ســـــــــــــلام رو کشید که فکر کردم یه آشناست. وقتی بهش نگاه کردم دیدم تا حالا ندیدمش.یه اخم مصنوعی به صورت خودم آوردم واز پله ها رفتم بالا........................
مدتی گذشت تا اینکه با دوستام داخل ِ سالن دانشگاه ایستاده بودیم...منم یه آدامس جویده شده تو دستام بود.آروم می
شمردم 1 2 3 که اونو پرت کنم به سقف..........تو همین لحظه دیدم صدای ِ یه پسر میاد که حرفای منو تکرار می کنه......برگشتم دیدم همون پسره............یه لبخند زد و رفت.....
مدتی گذشت تا اینکه دیدم دوستام از یه چیزی می خندن....وقتی علتش رو پرسیدم......گفتن که دستمال کاغذی رو از بالا انداختیم تو حیاط . به طور اتفاقی افتاد رو سرِ یکی از پسرا.........پسره هم انگار سنگ ِ500 کیلویی خورده تو سرش ....هممینجور سرش رو محکم گرفته ......اومدم ببینم کیه...........بازم دیدم همون پسرست
30دقیقه ای از اون ماجرا می گذشت ..با ایسودا رفتیم پایین آب بخوریم ..کسی اونجا نبود.....در حال ِخوردن آب بودم که دیدم آیسودا باعجله داره از پله ها می ره بالا . با دست بهش اشاره کردم بمون که دیدم پشت سرم همون پسره وایساده......زود آب و بستم و هنوز پله ی اول بودم که گفت ببخشید خانم میشه اینو بگیرید.نگاه کردم دیدم که شماره موبایلشو نوشته روی کاغذ که به من بده...نمی دونم هول کرده بودم / ترسیده بودم...دستپاچه شده بودم.... اون می گفت بگیرش
منم انگار کسی که دارن بهش شکلات تعارف می کنن می گفتم نه نمی خوام....نه ممنون.........دستتون درد کنه.........دیدم خیلی گیر میده و ممکنه همه بفهمن.مجبور شدم گرفتمش تا اینکه زود بره.....داشت می رفت ...وقتی آیسودا طرز ِ رفتار منو دید با صدای ِ بسیار بسیار بلندی زد زیر ِ خنده .که با شنیدن ِ صدای آیسودا سر جاش میخکوب شد.
شونه هاشو به علامت تعجب انداخت بالا و باز لبخندِ همیشگی زد و رفت............
با لا رفتم . شمارشو پاره کردم...اونم با چه امیدی از دانشگاه رفت بیرون........فکر کنم همش چشمش به موبایلش بود که ببینه من کی زنگ میزنم...............
دیگه ندیدمش...یه ترم گذشت واسه یه بار هم نیومد دانشگاه
یه روز با 2تا از دوستام می رفتیم دانشگاه که یهو تو حیاط ِ دانشگاه دیدمش....ولی انگار عوض شده بود.....نگاهش مثل قبل نبود......شده بود مثل ِ یه غریبه ای که هیچ وقت ندیده بودمش... دیگه از لبخنداش خبری نبود...فقط تو چشات زل میزد.....با اینکه نسبت بهش بی اهمیت بودم وحتی تو این چند ماه یه ذره هم در موردش فکر نمی کردم...حسابی حالم گرفته شد ....تازه می فهمیدم که چقدر دلم واسه لبخنداش تنگ شده بود.........
شاید تیرش به سنگ خورده بود........شاید غرورش جلو یه دختر خرد شده بود...نمیدونم....شاید از من متنفر شده بود
اون قیافه ی مهربونی داشت.قیافه ای که حتی وقتی هم عصبانیه انگار داره می خنده
به نظر من قیافه اون شبیه بازیگری بود که در نفش شهریار بازی می کرد بود
شهریار قیافه خیلی خوبی نداشت ولی قیافه مهربونی داشت
دوستام هم همین نظرو داشتن
خلاصه گذشت تا اینکه یه 5 شنبه از سرویس دانشگاه پیاده شدم که برم دانشگاه .دیدمش.....خدای ِ من خودش بود
می خواست سواره سرویس بشه که بره دانشگاه... آخه دانشگاه اونا با ما جدا بود .فقط بعضی وقتا میومدن دانشگاه ِ ما
بازم مثل قبل نگاه ِ مهربونش رو به من دوخت و با حرکت آروم ِ سرش بهم سلام کرد....یک ماه همینجوری گذشت ...فقط 5شنبه صبح می تونستیم همدیگرو ببینیم اونم شاید 30 ثانیه تو ایستگاه...من پیاده می شدم...اون سوار می شد....
فقط نگاه.......اونم چند ثانیه.....
بعد از یک ماه کلاس ها تموم شد و امتحانا شروع .دیگه 5شنبه بی 5 شنبه.........
یه روز می رفتم دانشگاه که دوستام می گفتن تو ایستگاه دیدنش.می گفتن که فکر می کرده تو هم با ما هستی ولی هرچی نگاه کرده منو ندیده...منم حسابی اعصابم خورد .........از بد شانسی خودم...تو همین حالت.وارد سالن دانشگاه شدم که دیدمش همونجا بود که حس کردم قلبم داره از جا کنده می شه....خودشم انگار انتظارش رو نداشت......بازم مثل همیشه یه نگاه و یه دنیایی پر از سکوت ..........
دیگه ندیدمش .....نه موقع امتحانات........و بعدش هم تعطیلات تابستان.........دیگه ندیدمش...........
واسه بار دوم از دستش داده بودم......ولی ایند
نمی دونم باید بگم چه حسی بین من واون بود.........یه نگاه ..........یه نگاه ........یه دنیا از حرفای نگفته
حتی من هم فرصت از خودم وهم از اون گرفتم که بتونیم همدیگرو بشناسیم........شاید اون با نگاه مهربونش فرسنگ ها فاصله داشته باشه ....شاید من کسی بودم که اون حتی یک روز هم تاب تحمل منو نداشت.....شاید اگه میشناختمش اصلا اونی نباشه که از نگاهش میشه خوند.....من دل خودم رو جایی اسیر کرده بودم که حتی نام ونشونی نه از خودش ونه از شخصیتش داشتم.....فقط تنها یادگار او لبخند مهربو نش بود...نمیدونم واقعا دلم اسیر شده بود.....نمی دونم دوستش داشتم یا به نگاه ِ مهربونش عادت کرده بودم...نمیدونم دیگه اون رو می بینم...شاید هیچ وقت نبینمش.......شاید اگر دیدمش بازم سکوت اختیار کنم.........
نمی دونم کِی به این ندانسته هام جوابی داده میشه
نمیدونم انتظار درمان منه یا فراموشی

